سيد محمد باقر برقعى

237

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )

بر وفاى عهد خود سوى من آمد آن پرى * از غرور حسن با ناز و خرام تازه‌اى گفتم اى كه چون غزال از سايهء خود مىرمى * رام من مىباش با حُسن مرام تازه‌اى گفت رامم ، چون‌كه در دام تو مىباشم اسير * خواهى ار وصل مرا ، بردار گام تازه‌اى حلقه كن بر گردنم دست و لبانم را ببوس * تا كه در آغوش هم گيريم كام تازه‌اى با دو دلداده چو روز وصل افتد اتّفاق * ساقيا ، رطل كهن آر و مُدام تازه‌اى طبع سرشارت « فريدون » جمله با فكر بديع * رشته‌هاى نظم را داده نظام تازه‌اى نماز اى جوان بشنو ، به‌جا آور نماز * تا شود خشنود از تو چاره‌ساز چون شوى از بهر حقّ تقواپذير * مىشود درهاى بسته بر تو باز صبح و ظهر و عصر و مغرب با عشا * با خُدا كن از ره اخلاص راز زين روش بخشد تو را نعمت خداى * دستت از بهر كمك نبود دراز گر عبوديّت گزينى از يقين * مىشوى از هر دو عالم بىنياز نيك‌نامى را شعار خويش كن * تا شوى بين خلايق سرفراز مردمى باش و به مردم يار شو * تا كه توفانت نگردد جانگداز راه مردان خدا را پيش گير * شو فروتن ، بر خود از نخوت متاز راه حقّ بود اين « فريدون » گويدت * پس نما از خواب غفلت ديده باز بيابان جنون با غم عشق تو ديگر سر به صحرا مىزنم * دست ردّ بر سينهء غم‌هاى دنيا مىزنم مىنويسم بر دَر و ديوارها وصف رُخت * زاهدان را از گُلستان جنان وا مىزنم گر شود در محفل من شمع رويت جلوه‌گر * همچو پروانه شرر بر جان پروا مىزنم شام يلدا تا بماند گوشهء ظلمت ز شرم * شانه بر گيسوى تو در روز يلدا مىزنم مىدهد رنج خُمارم ياد چشم مست تو * ز آن سبب در پاى خُم هر لحظه صهبا مىزنم